|
|
|
|
|
درسی که آرتور اشي به دنیا داد قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون(( (Arthur Ashe) آرتور اشي به خاطر خون آلوده اي كه درجريان يك عمل جراحي درسال ۱۹۸۳دريافت كرد به بيماري ايدز مبتلا شد ودربسترمرگ افتاد او ازسراسر دنيا نامه هائي از طرفدارانش دريافت كرد. يكي از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا براي چنين بيماري دردناكي انتخاب كرد؟ آرتور در پاسخش نوشت : دردنيا ۵۰ ميليون كودك بازي تنيس را آغاز مي كنند ۵ميليون ياد مي گيرند كه چگونه تنيس بازي كنند ۵۰۰هزارنفر تنيس رادرسطح حرفه اي يادمي گيرند ۵۰هزارنفر پابه مسابقات مي گذارند ۵هزارنفر سرشناس مي شوند ۵۰ نفربه مسابقات ويمبلدون راه پيدامي كنند ۴ نفربه نيمه نهائي مي رسند و دونفر به فينال وآن هنگام كه جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ وامروز هم كه ازاين بيماري رنج مي كشم هرگز نمي توانم بگويم خدايا چرا من؟
یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
از امروز دریافتم، زندگی معجزه حیات است. زندگی با کلمه های من ساخته میشود،و هر کلمه ای رد پای معجزه است. پس میتوانم زیبایی را با کلماتم بیافرینم. هر گاه کسی خشم داشت بدانم به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است، هرگاه کسی نومید بود به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است، هرگاه کسی حسد می ورزید نیاز دارد دیده شود، اگر کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد شنیده شود، اگر کسی تلخ بود نیاز دارد مهربانی دریافت کند، و اگر کسی ستم می کند نیاز داشته دوست داشته شود، اگر کسی بخل ورزد باید که بخشیده شود، و همه ی این سایه ها در روح و روان ما نیاز دارند که عشق بر آنها چون باران ببارد، ببارد و ببارد.
یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
آنکه با زندگی میسازد زندگی را می بازد با زندگی نساز زندگی را بساز یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
قشنگ زندگی کن
یا حق |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
نه هیچ انسانی دشمن توست و نه هیچ انسانی دوست تو٫ بلکه هر انسان٫ معلم توست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز اولین روز زمستانیست و من تصمیم گرفتم مثل برف زمستانی ذهنم را پاک کنم ٬ پاک کنم از هر چه که بوده و شاید نمیباید بود٫ مثل یلدا در واپسین دقایق طلوع روشنایی باشم و بهانه ای برای جمع شدن تمام کسانی که یکدیگر را از دل٫ که نه تنها به زبان دوست دارند در کنار هم بودنشان را جشن بگیرند و باز بدانند دلهایی به شوق آنان می تپد. خداوندا تو مرا از تبار عشق آفریدی کمک کن تا به آنان که لیاقت محبت دارند عشق بورزم به همه آنان که دلشان با زبانشان یکی است. امروز به اندازه تمام شادیها شادم و پر توان برای آغاز روزهایی که خود هستم خودی به دور از هزاران رنگ و ریا خداوندا میدانم که تو دستم را گرفتی حتی آن لحظه که احساس کردم نیستی اما بودی در کنار من خداوندا در کنار من بودی .چشمانم را میبندم و به یاد می آورم لحظه ای که دستم را گرفتی و من چه کودکانه حس کردم راه را به تنهایی طی کردم اما آن زمان در آغوش گرم تو بودم . تولدم مبارک |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح ٬ پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
این آخرین پست من درین وبلاگ خواهد بود.باید بروم وقت رفتن است باید خود شد خودی که با توست خودی که هیچگاه و هیچگاه به تو دروغ نخواهد گفت خودی که با خنده هایت می خندد با اشکهایت اشک میریزد و به نگاهی از تو سرمست میشود خودی که تو را به آسمان خواهد برد و دو بال تو برای پرواز خواهد شد. و گاه تو را در زمین میان انسانهای هزار چهره به گردش در می آورد تا از تکاپوی رود و ایستادگی کوه و گرمی افتاب و سرمستی بلبلان برای خود نغمه زندگی ساز کنی و بدانی که زندگی نه دیروز است و نه امروز است و نه فردا که دیروز گذشته است و امروز می گذرد و بر فردا زمانی نیست. زندگی یعنی از لذتها لذت ببر ُ رنج ها را بپذیر و با هر آنچه که باید ُ به مبارزه برخیز. و بدان که تو در آفرینش بی همتایی که مانندی چون تو نیست " خود را دریاب". "خود" برای همیشه ی توست چون تو همیشگی هستی ُ جاودان و نامیرا.
آرزوهایتان رنگ حقیقت باد
خدانگهدار رها
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
یادت میاد؟ از پاکی سخن گفتیم و آفتاب یک عالم حرفهای بکر و ناب پرسیدم تا کی به راستین بودن آدمها شک نکنم؟ گفتی تا زمانی که دروغهاشون رو باور نداری تا زمانی که می تونی از عمق نگاهشون مکنونات قلبیشونو بخونی تا زمانی که بدونی دروغشون شاید از سر جبر بوده تا زمانی که بتونی ببخشی خندیدم و گفتم پس همه انسانها راستینند خندیدی و گفتی راستینند و من امروز بعد از سالها به انگشتان دستم نگاه می کنم اما گاهی عدد ۱۰ زیاده برای شمارش چیزی که شاید هیچ نیست و من باز پنجره دل را رو به آسمان می گشایم شاید روزی از عمق نگاهی صداقت دریابم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت توسط رها
|
|
||