|
|
|
|
|
سلام دوستان اگه قرار باشه از زندگیتون یه قاب عکس داشته باشید و فقط بتونید یک تصویر در اون قاب قرار بدید تنها عکسی که می گذارید چیه؟ چه عکسی اونقدر ارزش داره که بشه تنها تصویر زندگی؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم عجیبی بود هیچ کس چیزی ازش نمی دونست کمتر حرف میزد کسی مناجاتش را نمیدید فقط گاه ردپای عبادتش در چشمهای سرخ و نمناکش نمایان می شد . چنان آرام و با صلابت بود گویی در زیر خمپاره های دشمن نیست. گویی با واژه ای به اسم مرگ نا آشنا بود . دوست داشتم بیشتر باهاش اشنا بشم با شخصیت عجیب اما نافذش . به همین بهانه عکس دخترمو از جیب لباسم در آوردمو گفتم ببین حاج حسین عکس دخترم فاطمه است ماههاست که ندیدمش حتما الان برای خودش خانمی شده نگاه کرد و بدون هیچ احساسی گفت خدا حفظش کنه تبسمی زدمو گفتم نه هنوز پدر نشدی که بفهمی چه حالی داره اینجا باشی و یکی یدونه ات چشم به راهت باشه! .... شب عملیات فرارسید من و حاج حسین دوشادوش هم می جنگیدیم ولی نیروهای دشمن تا مرزهای اصلی در خاک ما پیشروی کرده بودند نیروهای زیادی از ما شهید شدند دستور عقب نشینی صادر شد که ناگهان صدای یا زهرای حاج حسین توجهم را بهش جلب کرد. حاج حسین از ناحیه سمت راست سینه مجروح شده بود خون زیادی ازش میرفت زیر بازوهاشو گرفتم خواستم بلندش کنم که گفت شماها برید دشمن نزدیکه اگه بمونی همتون اسیر میشیند گفتم نه با هم اومدیم یا با هم میریم یا با هم می مونیم چندین بار گفت برو ولی وقتی دید قبول نمی کنم گفت دخترت منتظرته به خاطر اون برو وقتی اینو گفت چهره پاک و معصوم فاطمه به یادم اومد که چشم به راهمه باز هم اصرار کرد. دشمن هر لحظه نزدیکتر میشد با توجه به خون شدیدی هم که از حاج حسین می رفت بعید می تونست نجات پیدا کنه مجبور شدم ترکش کنم با سرعت می دویدم . برای آخرین بار برگشتم تا حاج حسین رو ببینم با دستهای خونینش باهام خداحافظی کرد. چند ماه بعد به خونه رفتم فاطمه می تونست حرف بزنه و منو بابا صدا کنه خیلی لذت بخش بود . صدای زنگ خونه اومد به سمت در رفتم خانمی پشت در بود سلام کرد و مضطربانه گفت شنیدم شما همرزم همسر من حاج حسین بودید .ازش خبری دارید ؟ حالش خوبه؟ خدای من یعنی حاج حسین زن داشته و چیزی نگفت نمی دونستم چی باید بگم یه لحظه شوکه شدم که دختر کوچولویی کمی بزرگتر از فاطمه من از پشت چادر مادرش اومد و با خجالت و شرم گفت شما دوست بابا حسین من هستین؟ یا زهرا |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان ما درباره کوهنوردی است که می خواست به بلندترین قله صعود کند. او پس از سالهای سال تمرین و آمادگی هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عظمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهایی انجام دهد . او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا آنکه هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد . سیاهی شب همه جا را فراگرفته بود و مرد نمی توانست چیزی را ببینید حتی ماه و ستارگان پشت انبوهی از ابرها پنهان شده بودند . کوهنورد همان طور که داشت بالا میرفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد . سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد آورد .داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده است . وسط زمین و آسمان مانده بود . حلقه شدن طناب دور کمرش مانع از سقوط کاملش شده بود . در آن لحظات سنگین سکوت چاره ای نداشت جز آنکه فریاد بزند خدایا کمکم کن ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد: ـــ از من چه می خواهی؟ ـــ نجاتم بده. ـــ واقعا فکر می کنی میتوانم نجاتت دهم؟ ـــ البته تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی. ـــ پس آن طناب دور کمرت را ببر. برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده دور کمرش شود. روز بعد گروه نجات گزارش داد جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد که طنابی دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت! و شما؟ شما تا چه حد به طناب خود می چسبید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟هیچ گاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده می شود شک نکنید. هیچ گاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده و یا رهاتان کرده است. هیچ گاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمی کند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا ابری بود دلم گرفت همیشه در هوای ابری احساس دلتنگی می کنم یه آسمان غمزده بدون باران! هر چقدر به اسمان نگاه می کنم میبینم خبری از باران نیست . امروزم مثل دیروز و فردام مثل امروز چقدر روزها برام خسته کننده شده تکرار مکررات. عابرین پیاده از کنار هم رد میشند بدون هیچ کنش و واکنشی مثل آدم کوکی که کوکش می کنند تا بی تفاوت تا یه مسیری رو بره و برگرده گفتم آخه خدایا اینم شد زندگی وقتی به محل کارم رفتم همه چیز رو به موقع انجام دادم همه حسابرسیها در جای خود طبق یه انضباط از پیش مشخص شده مثل همون آدم کوکی! کارم تمام شد خدایا حالا چه کار کنم؟ تنها بودم فکر می کردم به همه چیز و همه کس در خودم بودم که صدای بغض آلود خانمی من رو به خودم آورد ـــ ببخشید خانم بچه ام داره از دست میره تو رو خدا کمکم کنید یه مادر که بچه شو روی دستاش گرفته بود شبیه مرده ها بود بی حرکت و رنگ پریده بیشتر از ۵ ماهش نبود بیمار اورژانسی تشخیص داده شد و اقدامات اولیه براش صورت گرفت اونقدر نحیف و بی رمق بود که توان گریه نداشت و بعد از اندکی که اوضاع آرامتر شد ناگهان حال بچه بد و بدتر شد تمام وجودش با خون یکی شد . خدایا چه اتفاقی داره می افته؟ اکسیژن سرم آمپول ساکشن تهویه محتویات معده و هر بار فقط خون. از دست هیچ کس کاری ساخته نبود خدایا یه مادر داره پرپر شدن پاره تنشو به چشم میبینه بدون اینکه بتونه کاری براش بکنه و درون لحظه فقط یک نام بر زبانها بود خدا حالا آسمان ابری بود و چشمان من بارانی
اما نه شبیه آدم کوکی
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
سعی کنیم نا دیده ها را ببینیم
دیدن آنچه همه می بینند
هنر نیست
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم هوای باریدن دارد و نمی بارد بغضم میل شکستن دارد و نمی شکند می خواهم در ابری ترین لحظه ها فریاد بزنم و نام تو را بخوانم ...و اما باز این اشک است که از جاده دل می گذرد و در کویر نیاز ساکن می شود دلمان این روزها به خشکسالی عشق دچار شدست نمی فهمیم چشمه های خلوصمان خشک شدست نمی بینیم ای آفریدگار آوازهای شکسته اکنون شکسته ترینم می خواهم با شکسته های دلم به سراغ تو بیایم ای آنکه از هر کسی شنواتری یا اسرع الحاسبین یا ارحم الراحمین تو رحیمی مهربانی خدای رحمتی آفریدگار محمدی ای رحیم نیازم رو به در گاه توست و تمنایم به لطف بی منتهای توست مبادا از درگاهت نا امیدم باز گردانی؟ یارب! من از تو رهایی می طلبم ابتدا از خودم ازین نفس سرکش ازین تنی که شهوت بر فطرتش غالب شده آری رهایی می خواهم رهایی از زندان گناه یارب! مرا رها کن از هر چه فردا مرا در نزد تو شرمنده می کند خدایا دل سرد سیرم را با خورشید هدایت خود گرم کن چنان که فردای قیامت شرمسار نباشم معشوقا! به دنبال آسمانی ترین واژه ام تا یکی از هزار نان نیکوی تو را بخوانم پس دریاب به نگاهی این همه نیاز را ای بی نیاز...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
می دونم هنوز یادمه بهم گفته بودی همیشه روزگار بر وفق مرادت نیست گفته بودی قرار نیست با زندگی بسازیم قراره زندگی رو بسازیم گفتم چشم گفتی اگه دادم رحمته و اگه ندادم حکمته گفتم چشم گفتی امتحانه صبور باش گفتم چشم گفتی به داده و نداده شکر کن گفتم چشم حالا من می خوام بگم خدایا کمکم کن تا از امتحانی که درش قرار گرفتم روسفید بیرون بیام کمک کن تا بتونم در برابر هر آنچه که بر من مقدر ساختی صبور باشم کمک کن تا بتونم درد رو ببینم و بی تفاوت نگذرم کمک کن تا بتونم برای چشمهای خیسی سنگ صبور باشم کمک کن تا بتونم...
تنهام نگذار و همیشه در قلبم بمان
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نمی کنم هرگز باور نمی کنم که سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد یک کاری خواهد شد زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهد و دیر می گذرد که احساس می کنم خفه می شوم هیچ نمی دانم چرا؟ اما می دانم کس دیگری درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس می کنم دیگر نمی توانم در خود بیارامم از بودن خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی می کند
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت؟ ولی آنقدر مشتاقم ولی آنقدر مشتاقم گلویم سوتکی باشد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
هر شاعر و عارفی دیوانشو با اسم خدا شروع می کنه من نه شاعرم نه عارف یه انسان معمولی که از خاک زاده شد و به خاک بر می گرده بهتر دیدم من هم وبلاگمو با نام خدا شروع کنم امیدوارم بتونم مطالب خوب و خواندنی و در عین حال قابل تاملی ارائه کنم از بینندگام محترم هم خواهشمندم چنانچه نظر پیشنهاد یا انتقادی دارند مطرح کنند . با تشکر از شما |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت توسط رها
|
|
||