|
|
|
|
|
مادر نازنینم
ای روشنی بخش شبهای تاریک زندگیم ای تداوم بخش نورانیت لحظه های وجود آغوش پر حرارت تو یاد آور حلاوت هستی تو فرشته معصوم و نماینده مهر پایدار خداوندی با تو بهاری پر طراوتم و بی تو پائیزی زرد با تو رودی خروشانم و بی تو مردابی سرد خدایا تو می دانی تا هستم و تا مادر هست از دنیا هیچ نمی خواهم که او همه چیز من است او گنج من ثروت من تسکین آلام و درد من ...دیگر نمی دانم او خدای دوم من است مادرمهربانم که بهشت ارزانی قدمهایت باد بر گلبرگ دستانت بوسه می زنم و مهربانی تلاشت را پاس می دارم خداوندا به شکرانه میلاد دخت پیامبر اکرم (ص) تمامی مادران ایران زمین را در پناه خود قرار ده مادرم روزت مبارک فرزندت...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
حتی آن گاه که زندگی به سوی بد و بد و بد گرایش دارد خویشتن را نباز و آن سخن شیرین را به یاد آر " وقتی از اسب افتادی بهترین کار این است که بر پشت اسب بنشینی " در این کلام حکمتی است دل نشین چه در خصوص زندگی نیز مصداق دارد گاه سواره راه می پیماییم عمر را پشت سر می گذاریم وقتی ناگهان بی انتظار اتفاق می افتد و جهان دور سرمان می گردد آن وقت است که مضطرب آزرده و ترس خورده می شویم آن گاه است که باید اعماق خویش را بنگریم و ببینیم می توانیم به جای بمانیم در همان جا که غلتیده ایم یا می توانیم برخیزیم و پشت راست کنیم و مصممانه و استوار گام برداریم به سوی فردا. و به خاطر بسپار می توانی تا آن گاه که بخواهی در جای خود بمانی تا زخم سقوط را مرهم گذاری اما هرگز از برخاستن بیم مدار و هر زمان که احساس کردی وقتش رسیده دیگر بار از نو آغاز کن... چرا که " بار دیگر " ممکن است زمان موفقیت تو باشد.
کولین مک کارتی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشهر ۱۲ـ۱۶ تیر ماه ۸۵ ــــ ساحل
چقدر دریا متلاطمه مثل من این همه بی قراری؟ این همه بی تابی؟ دریا چه غم عظیمی دارد که او را با همه متانت و آرامش به این ناشکیبایی کشانده؟ آسمان به احترام دریا ابر گرفته و غمبار است . سکوت می کنم صدای فریادهای دریا را می شنوم که چه حزن آلود می شکند و غوغا می کند خود را بر صخره های سنگ می زند تا التیامی باشد بر دردهای پنهانیش . آسمان آرام می گرید و دریا هر لحظه بی تاب تر. چگونه می توانم بر آلام مظهر پاکی مرهم باشم ؟ چگونه می توانم از دردش بکاهم زمانیکه خود غرق دردم؟ به امتداد دریا می نگرم این آبی بیکران . آرام است . چگونه می تواند تلاطم و آشفتگی ساحل را ببیند و هیچ نگوید؟ چگونه می تواند به تماشای دردی بنشیند و ساکن باشد؟ زمان می گذرد و من از قلب دریا شاکی . امواج بی صدا می شوند و ساحل زیبا . آسمان صاف می شود و من...؟ باز به انتهای دریا چشم می دوزم . چه صبورانه بی تابی ساحل را نظاره کرد تا خود از سختی و درد بگذرد و به آرامش برسد ! و من حالا آشفتگیهایم را همچون موج بعد از سکوتی طولانی بر زبان می آورم فریاد می زنم تا بگویم خداوندا هرگز مخواه در من نفرت جایگزین عشقی صادق شود. هرگز مخواه آنچنان که نمی خواهم باشم . به من صبر عنایت دار تا در مقابل هر انسانی با هر خصیصه ای بخشاینده باشم آنچنان که تو می بخشی . کمک کن تا بتوانم در مقابل همه مدعیان صداقت صادق باشم و آرام . به من قدرت ده تا بتوانم قدرناشناسیها را با قدر دانی پاسخ گویم . کمک کن تا فراموش کنم کسانی را که در حق من به خوبی رفتار نکردند.
یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
کافی است بدانی فاصله تو با خدا فقط به اندازه یک دعاست
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت توسط رها
|
|
||