|
|
|
|
|
یا مهدی تو را با چه نامی بخوانم؟ چه نامی که زیبنده مقام و شکوه تو باشد؟ به آسمان چشمانم بنگر چگونه برای دیدار چهره آفتابیت باران گرفته است؟ و لبانم که به شوق حضور تو زمزمه اللهم عجل لولیک الفرج سر داده است بیا...بیا ودست بر شانه های لرزانم بگذار که گرمی دستانت را می طلبد بیا و مرهم آلام دل باش که زخم خورده فریب و دروغ زمانه است ببین چگونه کبوتر دل به تمنای وصال تو تن به در و دیوار قفس می کوبد تا شاید روزنه ای بیابد برای رهایی. رهایی از... باز بی صدا در دل فریاد می زنم مبادا که نامحرمان حرمت شکنند . مبادا از وجودی غیر از تو طلب نیاز کنم که تا هستی به احدی نیاز نخواهم داشت
در به در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر راستی اگر امام زمان همسایه ما بود چه می کردیم...؟
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی به چشمهاش نگاه می کنم یک دنیا مهربانیست یک دریا آرامش و یک آسمان محبت دستهاش مرهمی است برای زخمهای کهنه دلم و وجودش گرما بخش تاریکخانه قلبم وقتی در سکوت به چشمهای رنج کشیده اش نگاه می کنم آرزو می کنم ای کاش می شد با صدایی که از اعماق جانم بر می خیزد فریاد بزنم و صدها بار بگویم پدر دوستت دارم اما دریغ که هر بار شرم مانع من شد دوستت دارم تو را که نور خانه منی تو را که سر پناه امن خستگیهای منی تو را که... چه بگویم که واژه ها عاجزند و قاصر خداوندا پروردگارا در سایه لطف و قدرت خود پدرم را نور چشمم را سلامت بدار و به یمن ولادت مولای متقیان "علی" را شفیع پدرم قرار ده آمین
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
همه دنیا همه مذهبها و فلسفه ها و دانشمندان و ادیب ها و هنرمندان یا در زمین اند یا در آسمان . یا در شرق اند یادر غرب و گروه سومی نیز هستند که هم در زمین اند هم در آسمان ! هم در شرق و هم در غرب و اینان آدمهایی متوسط اند و گروهی نیز گاه در زمین و گاه در اسمان گاه در شرق و گاه در غرب و اینان روحهایی پست و ناپایدارند و پوک و گاه پلید ! اما آن دو به من آموختند که روح ادمی می تواند چندان نمو کند و بزرگ گردد که فضای میان زمین و آسمان را پر کند عقابی گردد که دو شاهبالش بر شرق و غرب سایه افکند و ... چه میگویم! دنیا و آخرت در نگاهش در فهمیدنش در تپیدن های دلش همچون دو دریا سر بهم دهند و آنگاه روحی که در چنین جهانی زندگی میکند می بیند و می اندیشد و می فهمد و دوست میدارد و عشق می ورزد و می پرستد چنان است که دست کوتاه هیچ «تصوری» نیز به او و عالم او نمیرسد. آنها که بر روی خاک می خزند و میروند دیوارها و کوی ها و برزن ها و باغ ها و ویرانه ها را می بینند و معبد میخانه ها را. آنکه بر روی آسمان بر بالای شهر اوج میگیرد این درها و پنجره ها و برج و باروها را نمی یابد چشم روحی که فاصله میان خاک و خدا را پر کرده است نگاهش دیدنی هایش احساس کردنی هایش همه حالات و خیالات و خواست ها و قضاوت ها و آرزوها و تلقی هایش همه رنگ دیگری و بعد دیگری و شکل دیگری دارد. در روح او در چشم او تناقض ها و فاصله ها و مغایرت ها و تشخص ها و حد و مرزها همه در یک وحدت عام و یک جنس و متعالی و شگفت انگیز و مطلق و مجرد تجلی میکند.
دکتر علی شریعتی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت توسط رها
|
|
||