تبليغاتX
جایی در آسمان
 

می گویند پیش از آنکه حلاج را برای اجرای حکم از زندان بیرون بیاورند هنگامی که نگهبان تازیانه ها را یکی پس از دیگری و با شدت بر حلاج فرود می آورد او همچنان آرام و خندان بود.

گزمه بر شدت ضربه ها افزود . باز هم توفیری نکرد . گزمه خشمناک و عصبانی فریاد زد " چرا فریاد نمی کنی لعنتی؟ فریاد بزن تا از زدنت دست بردارم. تو با آرامش خود مرا شکنجه می کنی"

حلاج باز لبخندی به مهربانی زد و و گفت" دوست من! خسته می شوی و خود به خود از زدن من دست خواهی کشید. ازینکه با آرامش خود تو را شکنجه می کنم از خدا مغفرت می طلبم آیا فریاد من از عذاب تو خواهد کاست؟ بگو چگونه فریاد بزنم بگو تا فریاد بزنم."

گزمه در کنار حلاج می افتد و بر شانه های او اشک می ریزد و می گوید" آیا تو مسیح ثانی هستی؟"

حلاج دستی بر سر او می کشد اشکهای او را پاک می کند و می گوید"نه هنوز به مرتبه مسیحا نرسیده ام . " بنابراین به زنده کردن ارواح بسنده کرده ام."

گزمه می پرسد " چگونه ارواح را زنده می کنی؟" حلاج به آرامی می خندد و جواب می دهد : با کلمه. کلمه امری قدسی است .کلمه از آسمان است. کلمه باران است. زمین جان آدمها همواره تشنه کلمات است."

راستی منو شما چقدر جان انسانها را با کلام زنده می کنیم و چقدر جانی را می میرانیم؟؟؟

 

 

یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت   توسط رها  | 

 

به نام آرامش دهنده قلبها

 

بدینوسیله از شما دعوت می شود در مهمانی خداوند که به مناسبت بارش رحمت الهی بر بندگانش ترتیب داده شده است شرکت نمایید

 

زمان: تنهایی                                                                        مکان: خانه دل

به صرف: لطف و مهربانی        عشق و عرفان        اشک و تبسم

                             

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط رها  |