|
|
|
|
|
کمک کنید بیمارم پول داروهامو ندارم کلی نسخه دارم توان خریدشو ندارم ... با صدایی لرزان می گفت و طلب کمک می کرد تمام تنش می لرزید مرد متمولی بی تفاوت از کنارش رد شد و با نگاهش مرد فقیر رو به سمت ما پاس داد. وقتی نگاهش کردم میشد توی تن رنجورش عمق درد و بیماری رو دید . وقتی دیدم واقعا نیازمنده دست توی کیفم کردم اول خواستم دویست تومان بدم پیش خودم گفتم بیشتر بده با شوق و اشتیاق یه پانصد تومانی بهش دادم گفت کسی دیگه هست بتونه به من کمک کنه اول خواستم بگم نه فکر نمی کردم کسی کمکش کنه کمی صبر کردم و به خودم نهیب زدم تو از عمق وجود دیگران خبر نداری شاید کسی دیگه بخواد بهش کمک کنه. همکارم رو صداکردم دست کرد توی کیفش نگهبان بخش اومد اون هم و سایر همکارانم... وقتی به پولهایی که توی دست پیرمرد مچاله شده بود نگاه کردم دیدم کمترین اسکناس یه اسکناس پانصد تومانی بود! وقتی در حالت بغض و گریه با پشتی خمیده دستهای پیر و چروکیده اش رو به سمت آسمان برد و برام دعا کرد خجالت کشیدم
یا حق
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت توسط رها
|
|
||
|
|
|
|
|
حسین عطش آب نداشت
حسین عطش یار داشت
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت توسط رها
|
|
||